BarOk

نوشته های یک جنوبی

  • ۱
  • ۰


یه اِعدامی که اُمیدش به دُنیا نیست وَلی دنیا براش جذابیَت داره 





  • barok
  • ۰
  • ۰

حس از دست دادن یه نفر در هر جایی خیلی بده


درسته خیلی کم کامنت میذارم زیر پست هاتون ولی به نحوی چراغ خاموش از همتون خبر دارم و میخونمتون.


امروز اومدم بلاگ های همیشگی رو بخونم برم دیدم باز یکی نیست.

واسه اینکه دوره ی بلاگری من تیک تیکه شده همیشه کسایی رو میدیدم که میرن ولی این دوستمون بین بلاگ هایی که از دی میخونم اولین کسی بود که رفت. 
رفتنِ هر کسی یه بُعدی داره بعضی وقتا اصلا حس نمیشه نمیدونی کِی اومد و کی رفت بعضی وقت ها هم تظاهر میکنی که حسش نمیکنی . ولی هنوز بند بند وجودت براش دلتنگه من خودم بچه که بودم سخت ترین روز ها برام روزایی بود که داداشم میرفت دانشگاه (البته دانشگاهشون تو شهر خودمون نبود) اون روز برام مثل غروب جمعه میشد دیگ کم کم اصلا حسش نکردم به فاصه عادت کردم جوری که الان 6 ماه نبینمشون هیچ حس دلتنگی بهم دست نمیده ولی هنوز کسایی هستن تو زندگیم که نبودشون حتی برای 2 روز تو وجودم حس میشه کلا دوست داشتن و دلتنگی برای کسی حس خیلی خوب و دلپذیریِ _ خوشحالم که هنوز کسایی رو دارم که برام مهم هستن 



+این هم یه کپی از آخرین حرف یه بلاگر عزیز که دیگ نیستش : )
خانه ام بود طبیعی است که خانه ام را دوست داشته باشم اما گاهی جز ترک این سیاه دانی چیزی نمیخواهم نمیگویم نمی آیم و حتی نمیگویم که می آیم شب ها آهسته قدم میدارم تا نلرزد دلی،تا نشکند صاحب دلی شیشه را بر این گور تهی مرثیه خواندن حرام است تا تناسخی دیگر

  • barok
  • ۰
  • ۰
نفس نفس میزنم و تصمیم میگیرم تصمیم هایی که نمیدونم انجام داده میشن یا نه ، تصمیم های تکراری تصمیمی مثل تصمیم کبرای خودمین : )
  • barok
  • ۰
  • ۰
زندگی ما هم شده درگیری در نقش هامون تلاش برای ساختن آینده ی مبهم

و در مملکتی هم زندگی میکنیم که از دو روز بعدمون اطمینان نداریم تلاش کور کورانه ایه : )

چیز هایی که جامعه به ما خورونده رو داریم پس میدیم دیگ : )
  • barok