BarOk

نوشته های یک جنوبی

  • ۱
  • ۰
خدایا کفر نمیگویم,پریشانم چه میخواهی تو از جانم!
مرا بی انکه خود خواهم اسیر زندگی کردی؟
خداوندا اگر روزی زعرش خود به زیر ایی, لباس فقر پوشی و شبی اهسته و خسته, کمی دست و زبان بسته به سوی خانه بازایی, زمین و اسمان را کفر میگویی!
نمیگویی؟؟!
خداوندا اگر روزی بشر گردی و از حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه ی خلقت, از این بودن از این بدعت...
خداوندا تو مسئولی,تو میدانی که انسان بودن و ماندن چه دشوار است


دوستان شعر از کفرنامه ی کارو بود فک کنم
  • barok

نظرات (۱)

  • شیارهایِ مغزِ من
  • فکر نکن جانم... مطمئن باش نوشته ی کارو جان است.
    :)
    پاسخ:
    شدیم

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی